اربعین بود و منم میخواستم از یه جایی تاکسی سوار شم و بیام به سمت خونه یه پراید سفید با یه جوون معمولی نگه داشت که در ضبط آخرین مدلش نوحه ای گذاشته بود و صداش رو هم تا بیخ برده بود بالا، سوار که شدم یه کم جلوتر گفت آدم باید در محرم و صفر هرروز صدقه بده! دوستان من چندتاشون صدقه ندادن یکیشون ماشین زد بهش از وسط نصف شد یکیشون با موتور افتاد تو جوب یکیشونم کامیون زد به ماشینش(نقل به مضمون یه چیزایی تو همین مایه ها گفت) برای همین آدم باید تو این ماه صدقه بده، این دوتا ماه خیلی ماه سنگینی آدم باید عزاداری کنه… دیگه سرتون رو درد نمیارم به همین حرفها ادامه داد تا اینکه رسیدیم سر یه چهارراه که یه خانم سانتی مانتال مکش مرگ ما در حال رد شدن در چهارراه بود و من دیدم چشم های این جناب راننده چهارتا شد و با ذوق فراوان گفت جووووووووووون!!! از اینجا به بعدش من چشمام چهارتا شد که تو این جامعه پرادعای ما که همه ادعای خداپرستی و دینداری و بزرگ کردن فرزندانی که دیدگاهایی مثل جناب آقای راننده مورد نظر دارن چطور در یک چشم به هم زدن همه این باورها به باد میره یا حداقل در یک زمینه هیچ جوره جواب نمیده، این دوستمون فکر میکرد اگه هرروز صدقه بدی و تو این دوتا ماه سنگین هی سیاه بپوشی و نوحه گوش کنی و عزاداری کنی اما بگی جوووووووووووون! هیچ مشکلی پیش نمیاد! واقعاً بعضی وقتا حسرت میخورم که جامعه ما که توش دورو بودن و تظاهر کردن حسن محسوب میشه و برات کلی امتیاز به ارمغان میاره و دروغگویی جزء جدایی ناپذیرش محسوب میشه، چقدر وقت میخواد تا ما بتونیم این اخلاق هامون رو عوض کنیم، 2500سال؟ چون کوروش هم اون زمان سه تا آرزو برای ایران داشت که یکیش این بود که مملکت مرا از دروغ دورویی دور بدار و بعد از گذشت این همه سال به نظر میرسه کوروش کبیر به آرزوش نرسیده و نه تنها اوضاع بهتر نشده بلکه اینها در جامعه امروز ما بیشتر از هرزمانی نهادینه شده، چقدر حیف!!ا
به وبلاگ من خوش آمدین
این وبلاگ دفترچه گاهانه من برای نوشتن از اتفاقاتیه که به نظرم مهم هستن و همینطور تقسیم علاقه مندی هام با دوستان و آشنایان خودم تا پلی باشه برای بهتر شناختن و آگاهی دوستان و آشنایان و عزیزانی که گهگاه به اینجا سر میزنن از من، علاقه مندی هام، دلمشغولی هام و افکار و عقایدم
تصمیم گرفتم کارهای در دست ترجمه خودم رو هم بطور خلاصه در اختیار بازدید کننده های بلاگم بذارم و به همین منظور در صفحه ترجمه ها بخش ویژه ای رو به این کار اختصاص دادم امیدوارم استفاده کنید
:پروژه های در دست ترجمه

- لاست
فصل ششم و نهایی سریال لاست (گمشدگان) رو با کمک و همکاری هدی عزیز شروع کردیم و امیدوارم مثل فصل گذشته بتونیم تمومش کنیم برای اطلاعات بیشتر در مورد زیرنویس فارسی فصل ششم سریال لاست و همینطور دانلود زیرنویس های فارسی این سریال میتونید به آدرس زیر مراجعه کنید، به محض اتمام پروژه زیرنویس ها به صورت اس آر تی در همینجا در اختیارتون قرار میگیره اما فعلاً تا پایان کار میتونید از آدرسی که در زیر خواهد اومد زیرنویس های ساب/آی دی ایکس رو دانلود کنید و ما رو هم در جریان نظرات خودتون بگذارین
زیرنویس فارسی فصل ششم سریال لاست
———————————————————————————————————————–

- فرینج
فصل دوم سریال فرینج رو همزمان با پخشش در آمریکا شروع کردم و ترجمه این سریال همچنان ادامه داره امیدوارم از زیرنویس فارسی این فصل هم مثل فصل اول استفاده کنید و لذت ببرین، شما میتونید از آدرسی که در زیر میاد زیرنویس های فارسی فصل دوم سریال فرینج رو دانلود کنید و منو از انتقادات، پیشنهادات و نظرات خودتون آگاه کنید. این سریال هم به محض اتمام به صورت اس آر تی در اختیارتون قرار خواهد گرفت
———————————————————————————————————————–

- دکتر هاوس
فصل دوم سریال دکتر هاوس رو هم مثل فصل اول با کمک هدی و مرسده عزیز شروع کردیم هرچند به دلیل مشکلات شخصی و چندتا علت دیگه روند کار کمی کند پیش میره اما امیدواریم بتونیم این کارو هم به زودی به سرانجام برسونیم شما میتونید زیرنویس های فارسی فصل دوم سریال دکتر هاوس رو از آدرس زیر دریافت کنید و مارو از نظرات خودتون آگاه کنید
فصل دوم سریال دکتر هاوس
———————————————————————————————————————–

- نامبرز
سریال اعداد (نامبرز) جزء اون سریال هاییه که خودم خیلی دوست دارم و با تم داستانی که داره به اصطلاح هر قسمتش یه فیلم سینمایی تمام عیار و خوش فکرانه است اونم با بازیگرای دوست داشتنی خودش البته کاش وقت بود میرسیدم همه شش فصل این سریال رو زیرنویس میکردم اما متاسفانه وقتش نیست و امیدوارم تا یکی دو هفته دیگه کار این فصل اوف سریال رو تموم کنم و این فرصت باشه که بتونم حداقل به ادامه دهنده های این کار کمک فکری بکنم واقعاً حیفه این سریال رها بشه، تو این سریال دوستان عزیزی مثل هدی و محسن گل همکار خوبم در سایت فری آفلاین منو یاری کردن و با ترجمه های هوشمندانه و کامل خودشون به اتمام این فصل کمک کردن به نظرم میرسه با به تعطیلات رفتن فرینج در هفته آینده فرصت بشه کار این فصل سریال رو تموم کنم، پروژه ای که خیلی بیشتر از اونچه فکر میکردم طول کشید، از لینک زیر میتونید به بخش دانلود زیرنویس های فارسی فصل اول سریال زیبای اعداد (نامبرز) دسترسی پیدا کنید

مارتا گراهام

مارتا گراهام
مارتا گراهام یک رقصنده و طراح رقص آمریکایی بود و خیلی ها اورا پایه گذار رقص نوین آمریکا می دانند و تاثیر او بر رقص را با تاثیر استراوینسکی در موسیقی یا پیکاسو در نقاشی یا فرانک لوید رایت در مهندسی مقایسه میکنند
گراهام یک رقصنده قدرتمند و یک طراح رقص بی نظیر و بود. او زبان تازه ای از حرکات موزون را پایه نهاد و از آن برای بروز شوق و شوری که در انسان نهفته است استفاده کرد
او بیش از هفتاد سال به رقصندگی و طراحی رقص پرداخت و در این مدت اولین رقصنده ای بود که در کاخ سفید دست به اجرا زد، او همچنین اولین رقصنده ای بود که به عنوان سفیر فرهنگی به خارج کشور سفر کرد و همینطور اولین رقصنده ای که بالاترین مدال افتخار کشور آمریکا را به نام مدال آزادی از آن خود کرد
در طول زندگیش افتخارات بیشماری از جمله گرفتن کلید شهر پاریس گرفته تا تاج ارزشمند ژاپن را کسب کرد
مارتا گراهام در النی پنسیلوانیا در سال 1894 متولد شد. پدرش جرج گراهام نوعی روانپزشک بود. آقای دکتر گراهام متعلق به نسل سوم ایرلندی تبارانی بود که به آمریکا مهاجرت کرده بودند و مادرش جین بیرز بود. با توجه به درآمدی که از راه پزشکی داشتند آنها زندگی سطح بالایی را تجربه میکردند. تا آنجا که دکتر گراهام حتی در زمستان هم برای همسرش توت فرنگی میاورد.
بچه های خانواده گراهام توسط یک پرستار ایرلندی الاصل نگهداری میشدند. آنها یک خانواده طبقه بالا در پیتزبرو محسوب میشدند. گرچه شرایط اجتماعی زندگی مارتا باعث دسترسی او به علم و دانش میشد اما به عنوان دختر بزرگ یک پزشک ، در نظر گرفتن هنر برای آینده، برای او بسیار مشکل مینمود
در سال 1926 مرکز رقص معاصر مارتا گراهام ساخته شده. یکی از شاگردان این مرکز بتزابی روتچایلد بود که بعد ها با مارتا دوست صمیمی شدند. وقتی روتچایلد به اسرائیل رفت و موسسه رقص بتزاوی را در سال 1965 تاسیس کرد. گراهام مدیر موسسه شد و اولین نسل رقصنده های موسسه را تربیت کرد و به طراحی رقص برای موسسه پرداخت
در سال 1936 او یکی از معروف ترین کارهایش را به نام کرونیکل(تاریخچه) عرضه کرد که خیلی ها آنرا شروع عصری نوین در رقص معاصر آمریکا میدانند. این رقص مسائل مهم را به شکل دراماتیکی به روی صحنه اورد که حاصل تاثیر شگرف بحران بزرگ بازار بورس وال استریت و دوران افسردگی بزرگ آن زمان و انزوا بود که هم بر روی صحنه خودش را نشان میداد هم بر روی لباس های رقصنده ها. در سال 1948، گراهام با اریک هاکینگز(یکی از رقصنده های موسسه) ازدواج کرد که 15سال از خودش جوانتر بود. گرچه گراهام به ازدواج به عنوان یک اصل معتقد نبود اما بعد از هشت سال زندگی با هاکینگز متوجه شد که ازدواج قدم مناسبیست
بزرگترین کار او به نام کلایتمنسترا در سال 1958 ساخته شد و با اجرای موسیقیدان معروف مصری هلیم الداب همراه بود. او همینطور با آهنگسازانی چون ارون کاپلند لوئیس هورست، ساموئل باربر، ویلیام شومن، کارلوس سوریناک، نورمان دلو جوجو و جیان منوتی همکاری کرد. مادر گراهام در سال 1958 در سانتا باربارا فوت کرد. باسابقه ترین دوست و همکار موسیقی دانش لوئیس هورست در سال 1964 فوت کرد. گراهام در مورد هورست میگفت “او گرچه دوستی دلسوز و فهیم بود اما ایمان او بود که به من انگیزه ادامه کار رو میداد. بدون اون من مطمئناً در این راه گم میشدم”

مارتا گراهام
گراهام در واقع از اصطلاح رقص مدرن متنفر بود و اصطلاح رقص معاصر رو ترجیح میداد. او معتقد بود مفهوم مدرن مدام در حال تغییر است و نمیتوان به چیزی اطلاقش کرد
گراهام در بیشتر دوران کاری خود از عکس گرفتن یا فیلم گرفتن از کارهای خود جلوگیری میکرد. او معتقد بود اجرا فقط باید زنده و بر روی صحنه باشد و نه جور دیگری. او حتی یک بار تمام خاطرات و یادداشت های خود را سوزاند تا از دیده شدن آنها جلوگیری کند. اما چند استثنایی وجود داشت، او به صورت محدود با عکاس معروف ایموجن کانینگهام در دهه 1930 و باربارا مورگان در دهه چهل همکاری داشت او همچنین فیلیپ هالزمن را به عنوان عکاس “دارک میدو” که کامل ترین مجموعه عکس کارهای او محسوب میشوند انتخاب کرد
هلزمن همینطور در دهه چهل از دیگر کارهای گراهام از جمله “لتر تو د وورلد” “کیو اف د هون” “نایت جورنی” عکاسی کرده بود
او در اواخر دهه 1960 هم به رقصندگی ادامه میداد و با کهولت سن به شکل فزاینده ای به الکل روی اورد. نسل جوانتر که افسانه های او را شنیده بودند و از اینهمه تعریفی که در مورد او شده بود تعجب میکردند. کارهایش در این مقطع مبتنی بر خودش و گروه رقصی که حول او به اجرا میپرداختند بود. علاقه گراهام به رقص باعث شد علیرغم انتقاد های منتقدین که زمان اورا گذشته میدانستن همچنان به اجرا ادامه دهد اما وقتی صدای منتقدان بیش از پیش به هوا رفت او صحنه را کنار گذاشت

مارتا گراهام
آنهایی که افتخار دیدن اجرای گراهام را در سالهای جوانیش داشتند تصدیق میکنند که او یک رقصنده دقیق و فوق العاده روی صحنه بود. گرچه او همچنین یکی از مهم ترین طرح های رقص تاریخ رقص بوده و شاید حتی یکی از مهمترین هنرمندان قرن بیستم او همیشه دوست داشت که با رقص هایش به یاد اورده شود. در سالهایی که از صحنه جدا شد، گراهام دچار افسردگی عمیقی شد که ناشی از دیدن موفقیت طراحی رقص هایی بود که او طراحی کرده بود اما توسط رقصنده های جوان و یا حتی شوهر سابقش هاکینگز اجرا میشد بود. او در طولتمام این سالها برای فراموش کردن دردهای خود به الکل روی اورد
بعد از بستری شدنش در بیمارستان او در سال 1972 مشروب خوردن را کنار گذاشت و به استودیوی خودش برگشت و به طراحی بیش از ده رقص باله و … جدید پرداخت. آخرین باله کامل او در دهه 1990 بود که “مپل لیف رگ” نام داشت
او در سال 1976 برنده مدال آزادی از رئیس جمهور فورد شد
رقص های طراحی شده گراهام حتی بعد از مرگش به دلیل ذات الریه در سال 1991 در صحنه ها باقی ماند. جسد او سوزانده شد و خاکسترهای آن در کوه های کریستو بر فراز شهر نیو مکزیکو پخش شد
در سال 1998 مجله تایم رقصنده های قرن را انتخاب کرد و او را به عنوان یکی از مهمترین افراد قرن بیستم انتخاب کرد
در کتابخانه ملی نیویورک بیشترین درخواست هایی که به رقص مربوط میشوند حاوی نام مارتا گراهام است

مارتا گراهام
اینروزها با پخش فصل هستم سریال معروف 24 از شبکه فاکس نظر خیلی ها دوباره به این سریال جلب شده، قبل از اینکه به این فصل و ماهیتش بپردازم لازمه یادآوری کنم محبوبیت و جنجالی بودن سریال 24 نه فقط به خاطر ساختار فوق هیجان انگیزش و نحوه روایت داستان منحصر بفرددشه بلکه از جنبه سیاسی و حقوق بشری هم باعث بحث های خیلی زیادی شده، از این شایعه بگیر که دیک چینی معاون اول جرج بوش پسر عاشق این سریال تا این موضوع که نهادهای حامی حقوق بشر آمریکا بخاطر شکنجه های جسمی و روحی که در این سریال بر متهم ها وارد میشه اعتراض کردن. و این چیزیه که از دید سازندگان این سریال هم دور نمونده اونها گرچه بارها و بارها کسانی رو مورد شکنجه و فشار قرار دادن که معلوم شده لیاقتش رو داشتن اما در مقابل بارها و بارها افراد بیگناه هم مورد شکنجه قرار گرفتن و این چیزیه که هیچوقت سازندگان این سریال برای توجیه کار خودشون از راه فقط شکنجه دادن آدم بدها استفاده نکردن بلکه اونها استدلال میکنن که نجات دادن جون انسان ها وظیفه سنگینیه که ممکنه در راهش با آسیب های جانبی هم روبرو بشن اما در جهانی که اتفاقات با سرعت بینظیری در حال روی دادن گیرکردن در مجراهای بوروکراتیک و قانونی تقریباً نجات جون انسان ها رو غیر ممکن میکنه حالا فارغ از اینکه این بحث چقدر توجیه پذیره اما سریال 24 به یه علت دیگه هم معروفه و اونم پیش بینی های جالبیه که در دنیای این سریال اتفاق افتاده و یکی یکی داره به واقعیت میپیونده از پالمر اولین رئیس جمهور سیاهپوستی که در فیلم ها و سریال ها ایفای نقش کرد و چندین سال بعد با روی کار اومدن اوباما به واقعیت پیوست تا پیش بینی اینکه احتمالاً رئیس جمهور امریکا در دور بعد ممکنه یک زن باشه
سریال بیست و چهار در هفت فصل گذشته به تهدیدات بالقوه ای پرداخته که همواره آمریکا رو از طرف خاور میانه، چین، روسیه و حتی کشورهای آفریقایی تهدید میکرده و در خیلی موارد این کشورها در عملی کردن تهدیداتشون همکاری خیلی نزدیکی هم داشتن اما جالب بود که هیچوقت ایران در سیبل این حملات نبوده اما در فصل هشتم این سریال به شکل فوق العاده واضحی به ایران و همکاری نزدیک اونها با روس ها اشاره شده و گرچه رئیس جمهوری رو که در زمان ساخت این سریال منتخب مردم ایران میدونستن رو بسیار اصلاح طلب و مثبت نشون دادن اما ماهیت درونی حکومت رو بسیار تهدید آمیز در ننظر گرفتن حالا جدا از اینکه سریال 24 یه سریال آمریکایی به تمام معناست و از نظر شعاری و بیانیه هایی که حین سریال صادر میشه بی شباهت به بعضی از سریال های وطنی خودمون نیست اما ساختار و خط داستانی فوق قدرتمند این کار باعث میشه نه تنها مردم آمریکا بسیار از این سریال تاثیر بپذیرن بلکه در سراسر جهان همه نقش حیاتی امریکا رو جدی تر از همیشه بگیرن و این نحو احسن تبلیغاتیه که یه ابرقدرت جهانی نیاز داره و در فصل هشتم این محوریت تبلیغاتی علیه ایران و حکومتش خواهد بود گرچه باید صبر کرد و دید که در آخر چی از این سریال درمیاد اما به نظر میرسه که در کوتاه مدت و میان مدت این سریال بیش از پیش ایران و برنامه جنجالی هسته ایش رو در معرض توجهات جهانی قرار بده و به نظر میرسه حداقل برای ایران این خیلی خطرناکه باقی کشورهایی که در سیبل توجه سریال 24 قرار گرفتن زیاد عاقبت خوشی رو ندیدن از عراق بگیرین تا سودان
شروع فصل هشتم بسیار متفاوت از فصل های دیگه این سریاله و نشون میده جک باور هم دیگه داره به بازنشستگی فکر میکنه، صحنه بازی جک باور با نوه اش و کارتون دیدن و باغ وحش رفتنش جنبه ای از شخصیت جک باو محسوب میشه که بیننده های پر و پا قرص این سریال در هفت هشت سال گذشته هرگز با اون آشنا نشده بودن و آرامشی که از این صحنه ها میگیرن برای دنبال کننده های این سریال واقعاً عجیب و غیرمنتظره است اما باز میبینیم که وسوسه های جک باور برای انجام کار درست فارغ از بوروکراسی و قوانین کار دستش میده و باعث شکل گرفتن این فصل میشه. نکته بعدی که دوست دارم بهش اشاره کنم شخصیت رنه واکر همکار سابق جک باوره که در این فصل هم مثل اینکه قراره با اون همکاری کنه، اما رنه واکر این فصل با فصل قبل خیلی متفاوته، و من تاکید سازنده های این سریال رو در زمینه اینکه یک روز و فقط یک روز چطوری میتونه کل زندگی آدم رو متحول کنه و از آدم کسی رو بسازه که هرگز فکرش رو هم نمیکرده. بازهم در این سریال میبینیم که هر لحظه میتونه بینهایت مهم باشه و تغییری در دنیا ایجاد کنه که هرگز مثل اول نشه و این در مورد زندگی های تک تک ما هم صادقه و شاید جدا از همه اون بحث های بالا این وجهه سریال 24 مطمئناً جز نقاط قوتیه که نمیشه ازش گذشته یه اشاره خیلی دور و متفاوت از این جمله معروف که “دم را غنیمت شمار”ا
در آخر میخوام در مورد زیرنویس این سریال حرف بزنم، همونطوری که می دونین زیرنویس این سریال به دلیل تعداد دیالوگ های زیاد و همچنین استفاده از لغت های تخصصی دیپلماتیک، نظامی و اطلاعاتی کار سختی محسوب میشه برای همین علیرغم محبوبیت این سریال بین ایرانی ها از اون دسته سریال هایی محسوب میشه که هرکسی دنبال ترجمه کردنش نمیره و در شش فصل گذشته هم کار بسیار خوبی در زمینه زیرنویس کردن این سریال توسط دوتا از دوستان صورت گرفت، اما با بی نظمی و هرج و مرجی که بر جامعه مترجمین فیلم ها و سریال های ما در این چندوقته حاکمه و بازار و خیلی از سایت ها پرشده از کارهای کلاً فاقد کیفیت و از کسانی که هیچ شناسنامه ای در این کار ندارن، مثلاً دوستی اسلامداگ رو سگ میلیونر ترجمه کرده بود و زیرنویسش در فارسی سابتایتل بیش از هزار دانلود هم گرفته بود و به شکل ساب/آی دی ایکس هم داده بود که مبادا کسی شاهکار ایشون رو دستکاری کنه، حالا خلاصه با این شناخت و تجربه ای که در زمینه فصل هفتم داشتم تصمیم گرفتم فصل هشتم رو هم شروع کنم تا اینکه چند روز قبل از پخش سجاد عزیز که الان دوست خوب من هم هست با من ارتباط برقرار کرد و گفت با توجه به سابقه اش در زمینه فصل های اول و دوم این سریال قصد داره فصل هشتم رو هم زیرنویس کنه و منم با شناختی که از کارش داشتم با کمال میل بهش گفتم حالا که شما کارو دستت میگیری من خیالم راحته که زیرنویس خوبی دست مخاطب ها میرسه برای همین نیازی به کار من نیست و تمام امکانات و منابعی که در توانم هم بود بسیج کردمم تا کار سجار بیشتر هم دیده بشه و الحق همونطوری که انتظارش میرفت به نحو احس از پس کار براومد هرچند ممکنه باهاش در زمینه برخی کلمات اختلاف سلیقه داشته باشم و هرچند چندجای کوچیک و بی اهمیت ممکنه اشتباهات معنایی وجود داشته باشه(من همیشه گفتم زیرنویس بدون اشتباه وجود نداره تفاوت زیرنویس ها در تعداد اشتباهات و تاثیرگذاری اونهاست یه جورایی مثل داوری فوتبال) اما معتقدم علاقه شخصی که سجاد وارد کارش کرده به اضافه دانش و اطلاعات خوب زبانی که داشته به کار جنبه ای رو بخشیده که باعث هرچه بیشتر جذابترش هم شده، وقتی دقت نظر معانی مفهومی رو که سجاد ترجمه کرده میبینم خیلی خوشحال میشم که کارو تمام و کمال به دست خودش سپردم به همتون چه اونایی که زبان بلدن و بلد نیستن پیشنهاد میکنم فصل هشتم بیست و چهار رو با زیرنویس سجاد ببینین

رابرت فراست
یکی از شعرهای مورد علاقه من شعر جاده ی طی نشده اثر شاعر معروف آمریکایی رابرت لی فراست است که تو قسمت نوزدهم فصل اول سریال فرینج باهاش آشنا شدم، همونجایی که نویسندگان این سریال هوشمندانه نام این شعر رو روی اون قسمت سریال گذاشته بودن. فراست معتقد بود شعر در حقیقت تبدیل احساسات به تفکرات است و زمانی که تفکرات ساخته شده از احساسات ما کلمات رو پیدا میکنن شعر خلق میشه، و من واقعاً به این حرف فراست اعتقاد دارم و شعرها رو فراتر از نثرها و قافیه ها میدونم حتی خیلی وقت ها هم معتقدم برای یه شاعر خیلی دست و پا گیره که خودش رو در زنجیر پیدا کردن قافیه ها گرفتار کنه، اگر شعر نیاز به قافیه و ردیف داره این چیزیه که باید تو تبدیل شدن تفکرات به کلمات نمود پیدا کنه نه اینکه با گشتن و پیدا کردن یه کلمه مناسب
حالا جدا از این شعر جاده طی نشده فراست الهام بخش خیلی از فیلم ها، سریال ها و حتی بازی های کامپیوتری بوده و سوال اساسی که در این شعر مطرح میشه اینه که اگر ما انتخاب های مافاوتی در زندگیمون میکردیم چه تاثیری روی ما و زندگی های فردیمون میذاشت، این شعر زمانی به فکر فراست رسید که در اواخر دهه سوم زندگیش، فراست با دوست صمیمیش یعنی ادوارد توماس همیشه در جنگل های اطراف خونه ویلایی ای خودشون در ولز قدم میزدن و هروقت که برمیگشتن این حسرت رو داشتن که چرا از راه های دیگه ای رو که میتونستن انتخاب نکردن. شعر به نظر ساده میاد اما معنای عمیقی رو در خودش داره و اتفاقیه که هرروز برای ما میفته و ما هرروز به خاطرش با خودمون کلنجار میریم دوست داشتم هم ترجمه این شعر رو براتون بذارم هم متن انگلیسیش تا در این علاقه مندیم هم با من شریک بشین به اضافه اینکه الان مدتهاست از شعر ننوشتم و دلم حسابی تنگ شده بود اما اول متن انگلیسیش
Two roads diverged in a yellow wood,
And sorry I could not travel both
And be one traveler, long I stood
And looked down one as far as I could
To where it bent in the undergrowth;
Then took the other, as just as fair
And having perhaps the better claim,
Because it was grassy and wanted wear;
Though as for that, the passing there
Had worn them really about the same,
And both that morning equally lay
In leaves no step had trodden black.
Oh, I kept the first for another day!
Yet knowing how way leads on to way,
I doubted if I should ever come back.
I shall be telling this with a sigh
Somewhere ages and ages hence:
two roads diverged in a wood, and I –
I took the one less traveled by,
And that has made all the difference.
And having perhaps the better claim,
Because it was grassy and wanted wear;
Though as for that, the passing there
Had worn them really about the same,
In leaves no step had trodden black.
Oh, I kept the first for another day!
Yet knowing how way leads on to way,
I doubted if I should ever come back.
Somewhere ages and ages hence:
two roads diverged in a wood, and I –
I took the one less traveled by,
And that has made all the difference.
جاده طی نشده
ترجمه ضیاء قاسمی
دو جاده در جنگلی زرد از هم جدا میشوند
و افسوس که نمیتوانستم از هر دو بگذرم
و مسافری باشم؛ دیر زمانی ایستادم
و یک جاده را تا دوردست تماشا کردم
تا جایی که به درون درختان میپیچید
آن گاه رهسپار جاده دیگر شدم که همانقدر دلپسند بود
و شاید دلیل بهتری داشتم
چون پرعلف بود و هموار نشده
هر چند که با گذشتن از آن
این جاده نیز هموار میشد
هر دو جاده در آن صبح
پوشیده از برگ بودند و بدون ردپا
جاده اول را برای روز دیگری گذاشتم
ولی میدانستم که هر جادهای به جاده دیگری میرسد
و تردید داشتم که زمانی بتوانم برگردم
این حرف را با آهی خواهم گفت
زمانی که سالیان درازی سپری شده است
دو جاده در جنگلی از هم جدا میشدند و من
آن را انتخاب کردم که کمتر از آن عبور کرده بودند
و تمام تفاوت کار همین بود
و افسوس که نمیتوانستم از هر دو بگذرم
و مسافری باشم؛ دیر زمانی ایستادم
و یک جاده را تا دوردست تماشا کردم
تا جایی که به درون درختان میپیچید
آن گاه رهسپار جاده دیگر شدم که همانقدر دلپسند بود
و شاید دلیل بهتری داشتم
چون پرعلف بود و هموار نشده
هر چند که با گذشتن از آن
این جاده نیز هموار میشد
هر دو جاده در آن صبح
پوشیده از برگ بودند و بدون ردپا
جاده اول را برای روز دیگری گذاشتم
ولی میدانستم که هر جادهای به جاده دیگری میرسد
و تردید داشتم که زمانی بتوانم برگردم
این حرف را با آهی خواهم گفت
زمانی که سالیان درازی سپری شده است
دو جاده در جنگلی از هم جدا میشدند و من
آن را انتخاب کردم که کمتر از آن عبور کرده بودند
و تمام تفاوت کار همین بود
دوتا نکته در مورد این شعر خیلی نظرها رو به خودش جلب میکنه اولیش اینه که اون آهیه که آقای قاسمی به زیبایی هرچه تمامتر ترجمه کرده و به نظر میرسه مقصود شاعر حسرتی باشه که از عدم انتخاب یکی از راه ها داره و دومین نکته در بیت آخر این شعر خلاصه میشه اونجایی که شاعر میگه: آنرا انتخاب کردم که کمتر از آن عبور کرده بودند و تمام تفاوت کار همین بود. خیلی ها این تفاوتی رو که آقای فراست ازش صحبت میکنه رو در راه ها نمی دونن بلکه در روح انسان ها و نحوه دید و برخوردشون میدونن و این راه ها استعاره هاییه از دوراهی های زندگی که ما همه کم و بیش با اونها روبرو میشیم و سوال اساسی اینه که چطور باید این راه ها رو انتخاب کنیم و بعد از انتخابشون چطوری با انتخاب خودمون برخورد کنیم. این یکی از مهمترین سوال های زندگی هر بشریه که رابرت فراست به خوبی با این شعرش اونو به چالش کشیده
پی نوشته اول : همونطوری که در بالای بلاگم میبینید اون متنی که کنار عکس اولیویا و پیتره بخشی از همین شعره معروفه رابرت فراست اینم یکی دیگه از دلایلی بود که دوست داشتم اینو توضیح بدم
پی نوشته دوم: من ترجمه زیبای اقای ضیاء قاسمی رو از مجله گلستانه شماره 57 پیدا کردم و ایشون هم الحق چقدر زیبا ترجمه کردن
* Robert Frost
* The Road Not Taken
